
باید از محشر گذشت !
این لجن زاری که من دیدم. سزای صخره هاست
گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است
عذر میخواهم پری، عذر میخواهم پری،
من نمیگنجم در آن چشمان تنگ،
روی جنگلها نمی آیم فرود.
شاخه زلفی گو مباش ،
آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست.
بره هایت میدوند.
جوی باریک عزیزم راه خود گیرو برو .
یک شب مهتابی از این تنگنای .
بر فراز کوها پر میزنم،
میگذارم میروم .
ناله خود میبرم .
دردسر کم میکنم.
چشمهائی خیره می پاید مرا،
غرش تمساح می آید بگوش،
کبر فرعونی و سحر سامریست،
دست موسی و محمد با من است،
میروی وعده آنجا که با هم روز شب را آشتیست.
صـبـح چنـدان دور نیست ...
